روانشناسی, سبک زندگی, معرفی کتاب, مقاله

کتاب کمال ذهن

کتاب کمال ذهن

خلاصه : افکار ما میتوانند ما را مریض کنند یا شفابخش ما باشند. ما خودمان به بدنمان آموزش میدهیم چطور رفتار کند. افکار ما بر تک تک اعضا و بر سلول سلول بدن ما تاثیر میگذارند. شاید شما از آن دسته انسان هایی باشید که به قانون جذب و قدرت افکار باور نداشته باشید و اگر ازتان بپرسند چرا؟ بگویید دلیل منطقی و علمی ای پشت این نظریه نیست. اما شاید این کتاب که بیان کننده موافقت و هم سو بودن علم با این نظریه است «دیدگاه شما را عوض کند». بله درست فهمیدید!! این فقط یک ادعای پوچ و بی دلیل نیست. همین چند دقیقه پیش که داشتید فکر میکردید نمیدانید باید با اینهمه مشکلاتی که سرتان ریخته چکار کنید و نمیتوانید قوی باشید میدانید چه تاثیری بر کبد خود گذاشتید؟ میدانید باعث ترشح یا جابجایی سطح چند هورمون شدید؟ آیا این موضوع به اندازه کافی بزرگ و پر اهمیت نیست که از همین امروز تصمیم بگیرید مراقب افکاری که از سرتان میگذرد باشید؟
در این کتاب دکتر جو دیسپنزا بیان میکند : «افکار ما عینا به ماده تبدیل میشوند». درست است که شاید کمی اغراق آمیز به نظر برسد اما نویسنده این نظر را ندارد و با دلایل علمی به شما میگوید چطور این جمله واقعیت دنیای امروز ماست و ذهن شما چه توانایی های باور نکردنی ای دارد…

 

بخشی از متن کتاب : همواره اینگونه نیست که ابتدا یاد بگیریم و سپس تجربه کنیم. یادم می آید وقتی بچه بودیم، برادرم را متقاعد کردم که قبل از اسکی نیازی به آموزش نداریم. به او گفتم فقط کافی است اسکی را کنار هم نگه داریم و تا می توانیم با میله ها خود را هل دهیم و مستقیم به پایین کوه برسیم. حدود دو دقیقه روش کار را برایش توضیح دادم و گفتم که تا پایین مسیر باید بدنش را در وضعیت های خمیده نگه دارد. همان طور که انتظار می رود، آن روز پر از غافلگیری های ناخوشایند بود. وقتی داشتیم از پیست حرفه ای پایین می رفتیم، چند لحظه بیشتر طول نکشید که متوجه شدیم نمی توانیم خود را متوقف کنیم. این تازه شروع ماجرا بود. فکرش را هم نمی کردیم که جزئیاتی وجود دارند که قبل از شروع باید به آنها توجه کنیم. جزئیات ریزی مانند تپه های کوچک، پیچ های تند، صخره ها، درختان، تکه های یخی مسیر، سوار شدن روی بالابر، پوشیدن لباس مناسب، شرایط آب و هوایی و سایر اسکی بازان. ما بدون اینکه کوچک ترین شناختی داشته باشیم، دست به تجربه ی کاملا جدیدی زده بودیم. ما هیچ بخشی از آن معماری عصبی و پیوندهای سیناپسی را که سایر اسکی بازان از طریق آموزش مناسب ایجاد کرده بودند، نداشتیم. تمام درس هایی که آن روز یاد گرفتیم، در اثر تجربه بود. البته بیشترشان همراه احساساتی مانند درد، سرما و کوفتگی بود. روز بعد تصمیم گرفتیم به کلاس برویم.

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *